آموزش گام‌به‌گام دعانویس نائین بر اساس تجربه

پرهای پسر بی‌پناه که هنوز حلقه زده بودند تا او را قلقلک دهند، پا می‌کوبید و می‌رقصید، فریاد زد: «در جیب کابومپتی دنبال چیزی بگرد که دورش ببندی تا بتوانم او را از پرهایش دعا بیرون بکشم.» دست زدن به قدیس همزاد جیب‌های کابومپو در حالی که او این‌طرف و سلماس آن‌طرف می‌پرید و شلاق می‌زد، به اندازه کافی سخت بود، اما پلنتی که سریع و باهوش بود، خیلی زود یک زنجیر طلایی بلند، محکم و محکم پیدا کرد که کابومپو در مواقع مهم دور گردنش می‌چرخید. شاهزاده خانم کوچک زنجیر را از مذهب کمربندش رد کرد و سر دیگر

آن را دور سینه کلت رعد حلقه کرد و افساری محکم و باشکوه ساخت. سپس، پلنتی به سرعت سوار شد و با شیاطین ناامیدی رندی را گرفت و به تون کافر علامت داد که شروع کند. و اسب سیاه شب از میان مزرعه مرگبار به تاخت رفت، با نفس‌های تندش پرهایش را از چپ و دعا راست می‌سوزاند و کابومپو را به راحتی می‌کشاند، انگار که او طلسم یک کیسه سیب‌زمینی به جای یک فیل دو مقدس تُنی بوده است. روح پرهای خمیده زیر آن، حرکت را نرم دعا نویسی می‌کرد، طوری که فیل زیبا حتی یک خراش هم برنداشت، و

تون آنقدر سریع تاخت که در کمتر از ده دقیقه به آن طرف مزرعه زیبا اما خطرناک رسیدند. تان نیم مایل جلوتر رفت و با نگرانی ایستاد، زنجیر طلایی دور مچ پایش جادو سیاه شل شد، در حالی که پلنتی پایین پرید تا ببیند کابومپو الان در چه حالی است. فیل زیبا دیگر نمی‌خندید، اما چشمانش هنوز می‌چرخید و عضلاتش هنوز احضار از قلقلک وحشتناکی که تحمل کرده بود، منقبض و موج می‌زدند. رندی، خسته و ضعیف، مانند عروسکی جفر که با کاه پر شده باشد، از پشت کلت رعد آویزان بود. سیاره‌ای در حالی که دستانش را به هم می‌فشرد

و با حواس‌پرتی بین فیل زیبا و پادشاه بی‌حس می‌دوید، با سوگواری گفت: «اوه، خیلی دیر شده بود، خیلی طول کشید!» او با لحنی غمگین به تون گفت: «اوه، تور توسل من، آنها سفت و بی‌حرکت خواهند شد، همانطور که نوترها موکل جن از فنرهایشان محروم شده‌اند.» کلت رعدآسا به آرامی پیامش را با لحنی پر از غرور اعلام کرد: «زیاد مطمئن نباش. ببین، کابومپتیِ بزرگ همین مهاباد الان هم داره سعی می‌کنه بلند بشه.» متون کهن و واقعاً هم همینطور بود. فیل زیبا، متعجب و شرمنده از اینکه در روز روشن روی زمین افتاده بود و هنوز گیج‌تر از آن بود

که بفهمد چه اتفاقی افتاده است، تلوتلوخوران از جایش بلند شد و با تردید پلک طلسم نویس شیطان زد. سپس، ناگهان چشمانش درست متمرکز شد و رندی را دید که نسخ خطی بی‌حرکت روی کلت تندر افتاده بود. او نفس زنان و با گیجی به سمت تان رفت و گفت: «در اُز چه پیشینه تاریخی خبر؟ کلیسا در نهم چه خبر؟ در اِو چه خبر؟» «پرها!» پلنتی آهی کشید و هر دو نماز خواندن دستش را شماره ملا دور خرطوم کابومپو حلقه کرد و شیاطین شروع به نوازش و صاف فرشته کردن سطح چروکیده‌اش کرد. «پرها قلقلکت دادند و افتادی، بومپوی بیچاره من. رندی هم

تقریباً تا سر حد مرگ مسخره شد. مرگ یعنی چه؟» پلنتی با نگرانی به چشمانش نگاه کرد. «بزرگ گرامپ! نائین پس همین بود! بزرگ گیلیکنز! حالا یادم مرند می‌آید، هر دو نزدیک بود ذکر از شدت قلقلک بمیریم و وحشتناک بود، وحشتناک! نه اینکه اوزی‌ها هرگز می‌میرند،» او با عجله توضیح داد، «اما، دعا بالاخره ما در اوز نیستیم و هر شماره ملا اتفاقی ممکن حاجت گرفتن است افتاده باشد. و چیزی که می‌خواهم بدانم این است که چطور در اِو از آن پرها بیرون آمدیم.» پلنتی تعویذ کافران با افتخار به او گفت: «تان تو را بیرون کشید. و ببین، ببین،

بومپو دعا عزیزم، رندی هم قرار است بیدار شود.» «رندی! رندی، صدامو می‌شنوی؟» کابومپو پادشاه جوان را بلند کرد و دعانویس او را به آرامی به عقب و جادو سیاه جلو تکان داد. «این کره اسب سیاره‌ای، این کره اسب تندر، به تنهایی، البته، ما را از آن مزرعه پر جهنمی بیرون کشید! من و تو، اما بیشتر از همه من. حالا به من بگو چطور توانست یک فیل را تا آن موقع بکشد؟» رندی که فقط نیمی از حرف‌های کابومپو را فهمیده بود، چیزی نگفت، اما تون که سوال کابومپو را حدس فرشتگان زده بود، سرش را عقب انداخت و

سریع نفس نفس زد: «ما نوترها مثل آهن قوی کیمیاگری دعانویس هستیم، ارباب. قوی برای طلسمات خودمان، قوی برای دوستانمان. ثان، کلت رعد، همیشه برای کابومپتی قوی خواهد بود!» فیل طلسم زیبا نفس زنان گفت: «قوی! قوی؟ تو فوق‌العاده‌ای!» رندی را روی زمین گذاشت
۰ ۰
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.