جمعه ۰۸ اسفند ۰۴ | ۱۰:۴۰ ۱ بازديد
نمیکنم اصلاً باید او را اینجا میآوردم. اما میبینین که ما تنها جادو و طلسمات هستیم و او زمستان گذشته آنفولانزای شدیدی گرفت و من فکر کردم هوای کوهستان برایش خوب است. خب، رسیدیم.» آنها به قسمتی از جنگل رسیده بودند که مسیر به جویباری میرسید و اینجا بود که فریس آرزو داشت پلی ناهموار بسازد که هم برای قدم زدن راحت باشد و هم زیبایی روستایی داشته باشد. آن دو طلسم نویس نفر دیگر اینجا بهترین دعانویس شهر منتظر نبودند. فریس گفت: «فکر کنم میتوانیم تخته زهک بچینیم، اما فکر کردم یک جورایی چوب طبیعی بهتر باشد، با یک نوع طلسم نویس سقف که میدانید، و شاید چند تا صندلی؛ چیزی که میشود به آن آلاچیق گفت.
ایدهی بچه بود. هماهنگتر باشیم، ها؟» تام گفت: «حتماً.» هنوز کلمه هارمونی از لبهای فریس بیرون نرفته بود که در جادو و طلسمات چند طلسم نویس متری او، شاهکاری از هارمونی در مسیر ظاهر شد که تام را با حیرتی وصفناپذیر بهترین دعانویس شهر به فکر فرو برد. با نزدیک شدن، هیکل مهربان و مطیع آقای فیرگریوز را دید که لبخند گشادهای سوران بر چهره رمانتیکش نقش بسته بود. شلوار خاکی و پیراهن فلانل خود را پوشیده طلسم بود، با لباس کوتاه مشکیاش خودنمایی میکرد و تبری بر دوش داشت. هیچ پیشگامی در گذشته نمیتوانست تبری با چنین ابهتی حمل کند. اما تبر، ویژگی بارز این لباسهای رنگارنگ نبود.
زیرا بر روی موهای موجدار آقای رویس فیرگریوز، یک کلاه دربی قرار داشت که دیدن آن حتی تام هوشیار را هم به تقلا میانداخت تا شادی نامقدس خود را فرو بنشاند. با این حال، این دربیِ جنگل نبود که پیشین در لباسهای پرستارهی آقای فیرگریوز حرف اول را میزد. بلکه حال و هوای آقای فیرگریوز بود که قابل توصیف نیست. آقای فیرگریوز با لبخند، طلسم تبر و کلاه لبهدار ظاهر شد. پشت سر او، سرباز سابق آمد که او هم تبری بر دوش داشت. او لباس نخنمای سربازهای خمیری و کلاه لبهدار بزرگی بر سر داشت. به نظر میرسید که با طنز خاصی از همراهش قدردانی میکند، اما تام نمیتوانست دقیقاً بگوید چگونه.
جادو و طلسمات او ساکت و دعا هوشیار بود و همین که نزدیک میشد، فقط سر تکان میداد و سلام میکرد. آقای فیرگریوز با صدای آهنگین و طنیناندازش گفت: «صبح بخیر. ما با نهایت وفاداری سر جادو و طلسمات وقت حاضر میشویم.» والن با لحنی خسته از تام پرسید: «خوابی؟» که به نوعی نشان از علاقهی واقعی او داشت. تام گفت: «باشه.» نیکشهر فریس گفت: «بچهها، فکر کردم بهتره ساخت این پل چوبی یا هرچی که اسمشو میذارین رو شروع کنیم. اسلید یه ایدههایی در موردش داره؛ کلبههای چوبی و از این جور چیزا ساخته.» والن گفت: «معمار جنگل؟» تام فکر میکرد میتواند در والن همان ویژگیای را تشخیص دهد که باعث شده بود آدری او را طعنهزن بنامد.
او دقیقاً آنطور نبود، اما گاهی اوقات میشد پوزخندی را در برخی از اظهاراتش تصور کرد. اینکه تام را معمار جنگل خطاب میکرد مثل این بود که کلبه را عمارت اجرایی بنامد. و به نظر میرسید همیشه در عادت همیشگیاش که آدری را دوشیزه کوهستان خطاب میکرد، کمترین دعا توهینی وجود داشت. اما در خود کلمات هیچ چیز انتقادی یا بیاحترامی وجود گرمسار نداشت و تام، با تمام احترام عمیقی که برای آدری قائل بود، هرگز نمیتوانست چیزی برای انتقاد در صحبتهای والن پیدا کند. گاهی اوقات از اینکه نمیتوانست این دعا کار را بکند، آزرده خاطر میشد. اما وقتی بیشتر با هم آشنا شدند، احساس کرد که والن اهمیت زیادی برای خانم آدری فریس قائل نیست و این دلیل واقعی عدم تایید بهترین دعانویس شهر والن توسط او بود.
در طول کاری که آن روز صبح شروع شد، تام دوستان جدیدش را همراه و با رویی گشاده یافت. آنها با انتخاب و قطع درختان شروع کردند و تا اواسط بعد از ظهر چهار تنه درخت را در امتداد نهر قرار دادند و به کار جالب خرد کردن الوارهای نازکتر برای روبنای روستایی که با هم برنامهریزی کرده بودند، ادامه دادند. تام گفت: «در دو طرف آن یک صندلی خواهیم داشت. بنابراین هر کسی میتواند روی آن بنشیند و استراحت کند یا مطالعه کند.» فِرگریوز با لحنی شیوا و دلنشین گفت: «از جویبار طراوت و از کتاب، خرد و دانش بنوشید.
خانم آدری میتواند با کتابش به اینجا بیاید و زیر آلاچیق، خرد و دانش را بنوشد.» والن گفت: «و آن را توزیع کنید. یک صندلی برای دانشآموزان ایده خوبی است.» تام چیزی نگفت. این از آن طلسم نوع حرفهایی بود که او دوست نداشت.
ایدهی بچه بود. هماهنگتر باشیم، ها؟» تام گفت: «حتماً.» هنوز کلمه هارمونی از لبهای فریس بیرون نرفته بود که در جادو و طلسمات چند طلسم نویس متری او، شاهکاری از هارمونی در مسیر ظاهر شد که تام را با حیرتی وصفناپذیر بهترین دعانویس شهر به فکر فرو برد. با نزدیک شدن، هیکل مهربان و مطیع آقای فیرگریوز را دید که لبخند گشادهای سوران بر چهره رمانتیکش نقش بسته بود. شلوار خاکی و پیراهن فلانل خود را پوشیده طلسم بود، با لباس کوتاه مشکیاش خودنمایی میکرد و تبری بر دوش داشت. هیچ پیشگامی در گذشته نمیتوانست تبری با چنین ابهتی حمل کند. اما تبر، ویژگی بارز این لباسهای رنگارنگ نبود.
زیرا بر روی موهای موجدار آقای رویس فیرگریوز، یک کلاه دربی قرار داشت که دیدن آن حتی تام هوشیار را هم به تقلا میانداخت تا شادی نامقدس خود را فرو بنشاند. با این حال، این دربیِ جنگل نبود که پیشین در لباسهای پرستارهی آقای فیرگریوز حرف اول را میزد. بلکه حال و هوای آقای فیرگریوز بود که قابل توصیف نیست. آقای فیرگریوز با لبخند، طلسم تبر و کلاه لبهدار ظاهر شد. پشت سر او، سرباز سابق آمد که او هم تبری بر دوش داشت. او لباس نخنمای سربازهای خمیری و کلاه لبهدار بزرگی بر سر داشت. به نظر میرسید که با طنز خاصی از همراهش قدردانی میکند، اما تام نمیتوانست دقیقاً بگوید چگونه.
جادو و طلسمات او ساکت و دعا هوشیار بود و همین که نزدیک میشد، فقط سر تکان میداد و سلام میکرد. آقای فیرگریوز با صدای آهنگین و طنیناندازش گفت: «صبح بخیر. ما با نهایت وفاداری سر جادو و طلسمات وقت حاضر میشویم.» والن با لحنی خسته از تام پرسید: «خوابی؟» که به نوعی نشان از علاقهی واقعی او داشت. تام گفت: «باشه.» نیکشهر فریس گفت: «بچهها، فکر کردم بهتره ساخت این پل چوبی یا هرچی که اسمشو میذارین رو شروع کنیم. اسلید یه ایدههایی در موردش داره؛ کلبههای چوبی و از این جور چیزا ساخته.» والن گفت: «معمار جنگل؟» تام فکر میکرد میتواند در والن همان ویژگیای را تشخیص دهد که باعث شده بود آدری او را طعنهزن بنامد.
او دقیقاً آنطور نبود، اما گاهی اوقات میشد پوزخندی را در برخی از اظهاراتش تصور کرد. اینکه تام را معمار جنگل خطاب میکرد مثل این بود که کلبه را عمارت اجرایی بنامد. و به نظر میرسید همیشه در عادت همیشگیاش که آدری را دوشیزه کوهستان خطاب میکرد، کمترین دعا توهینی وجود داشت. اما در خود کلمات هیچ چیز انتقادی یا بیاحترامی وجود گرمسار نداشت و تام، با تمام احترام عمیقی که برای آدری قائل بود، هرگز نمیتوانست چیزی برای انتقاد در صحبتهای والن پیدا کند. گاهی اوقات از اینکه نمیتوانست این دعا کار را بکند، آزرده خاطر میشد. اما وقتی بیشتر با هم آشنا شدند، احساس کرد که والن اهمیت زیادی برای خانم آدری فریس قائل نیست و این دلیل واقعی عدم تایید بهترین دعانویس شهر والن توسط او بود.
در طول کاری که آن روز صبح شروع شد، تام دوستان جدیدش را همراه و با رویی گشاده یافت. آنها با انتخاب و قطع درختان شروع کردند و تا اواسط بعد از ظهر چهار تنه درخت را در امتداد نهر قرار دادند و به کار جالب خرد کردن الوارهای نازکتر برای روبنای روستایی که با هم برنامهریزی کرده بودند، ادامه دادند. تام گفت: «در دو طرف آن یک صندلی خواهیم داشت. بنابراین هر کسی میتواند روی آن بنشیند و استراحت کند یا مطالعه کند.» فِرگریوز با لحنی شیوا و دلنشین گفت: «از جویبار طراوت و از کتاب، خرد و دانش بنوشید.
خانم آدری میتواند با کتابش به اینجا بیاید و زیر آلاچیق، خرد و دانش را بنوشد.» والن گفت: «و آن را توزیع کنید. یک صندلی برای دانشآموزان ایده خوبی است.» تام چیزی نگفت. این از آن طلسم نوع حرفهایی بود که او دوست نداشت.
صدرا