لار

مجله آنلاین فال

لار

۱ بازديد
از این پری‌های شرور که او از آنها صحبت می‌کرد، بتوانند به او در رسیدن به خواسته‌اش کمک کنند. فوراً لحنش را تغییر داد. او گفت: «گوش کن، من باور دارم که تو از یک نقاب جادویی به من گفتی که شاهزاده قرار است از بهترین دعانویس شهر آن خردمند بگیرد. من تصمیم گرفته‌ام که این نقاب را برای خودم می‌خواهم. من تمام چوبدستی‌هایم را روی آن امتحان کرده‌ام.»[112] شاهزاده در تلاش است تا آن را از او بگیرد، اما آنها شکست خورده‌اند. من فقط یکی را امتحان نکرده‌ام. آن عصای سبز است که بر شعله شاهرود سفید پرنسس حکومت می‌کند. من حاضر نیستم این را - حداقل فعلاً - به خطر بیندازم.

آیا در بین دوستانتان طلسم کسی را دارید که به اندازه کافی قدرتمند باشد تا بر شاهزاده رادیانس غلبه کند تا بتوانم این نقاب را از او بگیرم؟ فلایینگ سوت با حرکتی مطمئن، شنل مشکی‌اش را از روی شانه‌اش به عقب انداخت. به او اطمینان داد: «مطمئناً، من که موفق شده‌ام، و اگر اولی موفق نشود، افراد زیادی هستند که مایل به امتحان کردن آن هستند.» پری زمین دعا به او هشدار داد: دعا «یک مشکل وجود دارد، من نمی‌توانم هیچ پاداشی بدهم.» پاسخ این بود: «نگذارید این موضوع شما را ناراحت کند. دوستانی لار که از آنها خواهم پرسید.»[113] برای کمک به شما، آنها بیش از حد مغرور هستند که پاداشی دریافت کنند.

آنها وقتی در انجام شیطنتی که قصد انجامش را داشتند موفق شدند، به اندازه کافی خوشحال می‌شوند. این خبر خوبی برای پری زمین بود. چهره‌اش از رضایت می‌درخشید. «با بهترین دعانویس شهر این حال، یک کار هست بهترین دعانویس شهر که باید انجام دهی،» فلایینگ سوت ادامه داد. «باید نقشه‌ای بکشی تا شاهزاده را به سمت دوستان من بکشانی، زیرا آنها بسیار متکبرتر از آن هستند که به دنبال او بگردند، حتی نمی‌توانند به او آسیبی برسانند. آیا نقشه‌ای داری که بتوانی این کار را انجام دهی؟» پری زمین استهبان مدتی غرق در فکر نشست. طلسم سپس از جادو و طلسمات جا پرید و با خوشحالی دستانش را به هم زد.

فریاد طلسم زد: «آره، می‌توانم. خودم پرنسس را مجبور می‌کنم که او را به دام بیندازد. عصای سبز من قدرتش را بر او ثابت کرده است، و اوست که او را به سوی نابودی‌اش جادو و طلسمات هدایت طلسم نویس خواهد کرد.» [114]همراهش پرسید: «این کار چگونه انجام می‌شود؟» پری زمین پاسخ داد: «این که خیلی ساده است. فقط باید به من بگویی شاهزاده را کجا بیاورم. بعد، تا وقتی طلسم نویس که تو رفته‌ای تا از این دوستی که انتخاب کرده‌ای کمک بگیری، من پرنسس را آزاد می‌کنم، شاهزاده را پیدا می‌کنم و با نفوذش آباده او را به محل مقرر می‌آورم.» او با دقت دعا فراوان به او دستور داد که کجا می‌تواند او را پیدا طلسم کند.

وقتی همه چیز را برایش روشن کرد، گفت: طلسم نویس «و حالا، من می‌روم دعا تا دوستم غول دشت وسیع خاکستری را جادو و طلسمات برای کمک به تو استخدام طلسم کنم. لازم نیست بترسی. او موافقت خواهد کرد. به محض اینکه با شاهزاده‌ات برسی، او را آماده خواهی یافت.» از جایش بلند شد، شنل سیاهش را تکاند و به سرعت در دوردست ناپدید شد. [115]پری زمین به نوبه خود، به سمت غاری که شاهزاده خانم شعله سفید در آن زندانی بود، شتافت. او با دقت طلسمی را که دیوارهای آن را مهر و موم کرده بود، گشود داراب و با صدای دعا بلند به شاهزاده خانم دستور داد که بیرون بهترین دعانویس شهر بیاید.

از ورودی خمیازه‌کشان، شعله می‌درخشید، رنگ‌پریده و کم‌نور، اما همچنان سفیدی خالص و زیبایی داشت. پری زمین چوبدستی سبزش را بیرون آورد و آن را طلسم نویس بالا گرفت. فریاد زد: «هر جا که به تو دستور می‌دهم برو و معطل نکن.» شاهزاده خانم بهترین دعانویس شهر که قادر به مقاومت در برابر طلسم چوبدستی سبز نبود، بدون هیچ کلامی یا صدایی، به سرعت به همراه جادوگرش به دنبال شاهزاده دوید. در همین حال، شاهزاده رادیانس، بدون اطلاع از تلاشی که پری زمین قبلاً برای نابودی او انجام داده بود، به جستجوی خود ادامه داد. در سراسر دشت خاکستری وسیع، جایی که اکنون بود،[116] تپه‌ها و تل‌های پراکنده‌ای از خاکستر به تعداد زیاد وجود دارند و از نظر اندازه و شکل آنقدر شبیه به هم هستند که مسافر اغلب گیج می‌شود و نمی‌داند

قدم‌هایش را جادو و طلسمات به کدام سمت هدایت کند. شاهزاده رادیانس نیز همینطور بود و سرانجام کاملاً گیج، بی‌حرکت ایستاد و به اطراف خود نگاه کرد و به دنبال چیزی گشت که او را راهنمایی کند.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.