چهارشنبه ۲۲ بهمن ۰۴ | ۱۳:۱۵ ۷ بازديد
تام گفت: «من دارم برمیگردم سر کار؛ من تعطیلاتم را داشتم.» «اصلاً تعطیلات خوبی نیست.» تام گفت: «حالم بهتر است.» عمو دعا جب، تام را خیلی خوب درک میکرد و سعی نکرد با او بحث کند. «با این همه پسر اینجا، بهتره برگردی خونه، تو بریجبوری، تنها و مهربونتر باشی، نه؟» جرأت کرد و گفت. تام به او گفت: «میخواهم یک قایق موتوری بخرم و زیاد به رودخانه بروم. یکی از آشنایانم قایقش را صد دلار خواهد فروخت. من آن را خواهم خرید.»۱۰۳ «میخوای تنهایی بری بیرون؟» «شاید. من زمان زیادی تهران را تنها گذراندهام. دختری را میشناسم که در دفتر کار میکند.
شاید او با این [احساس] بیرون برود. فکر میکنی که برود؟» عمو جب گفت: «وای، سخته که بگیم این حیوونا چیکار میکنن. یه خرس ماده رو در نظر بگیر؛ هیچوقت نمیتونی بفهمی که به سمتت فرار میکنه یا ازت دوری میکنه.» به نظر میرسید تام در مورد این مشاهدهی زیرکانه تعمق میکند. پیرمرد از فرصت طلسم نویس استفاده بهترین دعانویس شهر کرد طلسم نویس و به او توصیهای کرد: «بهترین کار این است که همین جا بمانی، چون مطمئنی به تو خوش آمد میگویم.» تام گفت: «از یک چیز خراسان رضوی متاسفم، و آن این است که بارنارد نیامد. فکر کنم دیگر او را نخواهم دید.» عمو جب گفت: «شاید الان بیاید و به تو کمک کند.» تام گفت: «میگذاشتم دعا برود، چون میترسم که نتوانم الان کارم را طلسم تمام کنم.»
دارم میام پیشت تا خودم بهت کمک بهترین دعانویس شهر کنم، و خواهیم دید.»۱۰۴فکر کنم یه کم چیپس پرت شد. بیا آتیش رو روشن کنیم. عمو جب کمی احساس پشیمانی میکرد که چرا بیشتر به مهمان تنهایش کمک نکرده است، اما وظایف خودش اخیراً بیشتر وقتش را گرفته بود. حالا متوجه مشکلاتی که تام با آنها مواجه شده و بر آنها غلبه کرده بود، شده خراسان شمالی بود و با همدردی واقعی متوجه شد که آن طبیعت سرسخت بولداگگونهاش کمکم دارد با ترس از تمام نکردن طلسم نویس کار به موقع، تسخیر میشود. علاوه بر این، تام در آن صحبت کوتاه، ناخواسته، دو فکر غالب در ذهنش را آشکار کرده بود.
یکی امید، اضطرابی که تا آن زمان هرگز ابراز نشده بود، این بود که بارنارد خواهد آمد و شاید به او کمک کند. او دعا به این فکر میکرد و در سکوت روی آن حساب میکرد. دیگری نقشهاش برای خرید یک قایق موتوری، با صد دلار گرانبهایش، و گذراندن اوقات فراغت تنهاییاش در آن، برای بقیه طلسم تابستان، در بریجبورو بود. قرار بود از دختری که میشناخت، تنها دختری که میشناخت، بخواهد که با آن قایق دعا برود. و او شک داشت که آیا او بهترین دعانویس شهر برود یا نه.۱۰۵ پس این دو کار بزرگ او بودند - تمام کردن خوزستان کلبه سوم و بردن «آن دختر» با قایق موتوری که قرار بود با دو اوراق قرضه آزادیاش بخرد.
و در اعماق قلبش، تردیدهایی در مورد هر دو کار وجود داشت. شاید موفق نمیشد. تا آخرین کلبه، هنوز دست چپ قویاش را داشت و میتوانست تا وقتی که زمین بخورد کار کند. اما آن دختر برای تام بیچاره، نوع جدیدی زنجان از کار بود. نقشه او فراتر از آن چیزی بود که به کسی اجازه داده بود بداند. عمو جب، با وجود زیرکی و ملایمتش، همه اینها را دید و بهترین دعانویس شهر تصمیم گرفت که نقشههای تام، چه دیوانهوار و چه غیردیوانه، نباید خراب شوند. او قرار بود روز بعد کمی چوببری کند و هیزم را از آن تپه جادو و طلسمات بالا ببرد.
عمو جب پیر هیچوقت نشانهگیریاش خطا دعا نمیرفت و وقتی چشمش را روی هدف اول آگوست میبست، کارش را درست انجام میداد. سپس، صبح روز بعد، او از طریق تلگراف احضار شد تا با آقای جان تمپل در نیویورک بهترین دعانویس شهر ملاقات کند و در مورد برنامههای مربوط به ملک جنگلی صحبت کند. خب، دوباره این تویی—لوک خوششانس. ۱۰۶ فصل نوزدهم شبح شکست بنابراین تام به تنهایی کار میکرد. حالا دفتر مرکزیاش را روی تپه ساخته بود و به ندرت به قسمت اصلی اردوگاه میرفت و هر روز از طلوع آفتاب تا زمانی که هوا آنقدر تاریک میشد که نمیتوانست جادو و طلسمات چیزی ببیند، کار میکرد.
سپس برای خودش آتشی در اردوگاه درست میکرد و غذای سادهاش را که شامل لوبیا و قهوه و کراکر برشته بود، میپخت و صبح زود به اردوگاه میرفت. هر کنده برای این کلبه آخر باید بریده و شاخههایش بریده میشد و به صورت تکی با طناب و قرقره از دامنه تپه بالا کشیده میشد.
شاید او با این [احساس] بیرون برود. فکر میکنی که برود؟» عمو جب گفت: «وای، سخته که بگیم این حیوونا چیکار میکنن. یه خرس ماده رو در نظر بگیر؛ هیچوقت نمیتونی بفهمی که به سمتت فرار میکنه یا ازت دوری میکنه.» به نظر میرسید تام در مورد این مشاهدهی زیرکانه تعمق میکند. پیرمرد از فرصت طلسم نویس استفاده بهترین دعانویس شهر کرد طلسم نویس و به او توصیهای کرد: «بهترین کار این است که همین جا بمانی، چون مطمئنی به تو خوش آمد میگویم.» تام گفت: «از یک چیز خراسان رضوی متاسفم، و آن این است که بارنارد نیامد. فکر کنم دیگر او را نخواهم دید.» عمو جب گفت: «شاید الان بیاید و به تو کمک کند.» تام گفت: «میگذاشتم دعا برود، چون میترسم که نتوانم الان کارم را طلسم تمام کنم.»
دارم میام پیشت تا خودم بهت کمک بهترین دعانویس شهر کنم، و خواهیم دید.»۱۰۴فکر کنم یه کم چیپس پرت شد. بیا آتیش رو روشن کنیم. عمو جب کمی احساس پشیمانی میکرد که چرا بیشتر به مهمان تنهایش کمک نکرده است، اما وظایف خودش اخیراً بیشتر وقتش را گرفته بود. حالا متوجه مشکلاتی که تام با آنها مواجه شده و بر آنها غلبه کرده بود، شده خراسان شمالی بود و با همدردی واقعی متوجه شد که آن طبیعت سرسخت بولداگگونهاش کمکم دارد با ترس از تمام نکردن طلسم نویس کار به موقع، تسخیر میشود. علاوه بر این، تام در آن صحبت کوتاه، ناخواسته، دو فکر غالب در ذهنش را آشکار کرده بود.
یکی امید، اضطرابی که تا آن زمان هرگز ابراز نشده بود، این بود که بارنارد خواهد آمد و شاید به او کمک کند. او دعا به این فکر میکرد و در سکوت روی آن حساب میکرد. دیگری نقشهاش برای خرید یک قایق موتوری، با صد دلار گرانبهایش، و گذراندن اوقات فراغت تنهاییاش در آن، برای بقیه طلسم تابستان، در بریجبورو بود. قرار بود از دختری که میشناخت، تنها دختری که میشناخت، بخواهد که با آن قایق دعا برود. و او شک داشت که آیا او بهترین دعانویس شهر برود یا نه.۱۰۵ پس این دو کار بزرگ او بودند - تمام کردن خوزستان کلبه سوم و بردن «آن دختر» با قایق موتوری که قرار بود با دو اوراق قرضه آزادیاش بخرد.
و در اعماق قلبش، تردیدهایی در مورد هر دو کار وجود داشت. شاید موفق نمیشد. تا آخرین کلبه، هنوز دست چپ قویاش را داشت و میتوانست تا وقتی که زمین بخورد کار کند. اما آن دختر برای تام بیچاره، نوع جدیدی زنجان از کار بود. نقشه او فراتر از آن چیزی بود که به کسی اجازه داده بود بداند. عمو جب، با وجود زیرکی و ملایمتش، همه اینها را دید و بهترین دعانویس شهر تصمیم گرفت که نقشههای تام، چه دیوانهوار و چه غیردیوانه، نباید خراب شوند. او قرار بود روز بعد کمی چوببری کند و هیزم را از آن تپه جادو و طلسمات بالا ببرد.
عمو جب پیر هیچوقت نشانهگیریاش خطا دعا نمیرفت و وقتی چشمش را روی هدف اول آگوست میبست، کارش را درست انجام میداد. سپس، صبح روز بعد، او از طریق تلگراف احضار شد تا با آقای جان تمپل در نیویورک بهترین دعانویس شهر ملاقات کند و در مورد برنامههای مربوط به ملک جنگلی صحبت کند. خب، دوباره این تویی—لوک خوششانس. ۱۰۶ فصل نوزدهم شبح شکست بنابراین تام به تنهایی کار میکرد. حالا دفتر مرکزیاش را روی تپه ساخته بود و به ندرت به قسمت اصلی اردوگاه میرفت و هر روز از طلوع آفتاب تا زمانی که هوا آنقدر تاریک میشد که نمیتوانست جادو و طلسمات چیزی ببیند، کار میکرد.
سپس برای خودش آتشی در اردوگاه درست میکرد و غذای سادهاش را که شامل لوبیا و قهوه و کراکر برشته بود، میپخت و صبح زود به اردوگاه میرفت. هر کنده برای این کلبه آخر باید بریده و شاخههایش بریده میشد و به صورت تکی با طناب و قرقره از دامنه تپه بالا کشیده میشد.
صدرا