چهارشنبه ۰۶ اسفند ۰۴ | ۱۱:۳۱ ۳ بازديد
بلند کردیم و دیدیم که گیج شده اما آسیب چندانی ندیده است. ما در میان خودمان از آنها حمایت کردیم و سعی کردیم به محل اقامت خود برگردیم. ۲۷۴ بخشهایی از دعا کاخ کاهنان شکافته یا فرو ریخته بود، اما به نظر میرسید که بخش یک طبقهی ما از زلزله آسیبی ندیده است، و در این زمان شدت زلزله به طلسم نویس چند لرزش جزئی کاهش یافته بود. از ترس ورود به کاخ - جایی که نگهبانان و کاهنان از آنجا گریخته بودند - به پنجرهی بیرون از جناح خودمان رسیدیم و فریادهایمان چهرههای رنگپریدهی اقبالیه جو و آرچی را به سمت دهانه کشاند.
بری را به سمت آنها بلند کردیم و آنها او را با بدن به داخل اتاق کشیدند. ناکس توانست خودش را طلسم نویس به داخل بکشد و من، پاول و چاکا به سرعت دنبالش رفتیم. در حالی که به اطراف نگاه میکردم، پرسیدم: «ند کجاست؟» جو گفت: «او برای تو بیرون رفت تا درگیری ایجاد کند. همه ما در بدترین شرایط بیرون بودهایم، اما من و آرچی فکر میکردیم که تو به محض اینکه بتوانی به اینجا برمیگردی، و به این نتیجه رسیدیم که اینجا به اندازه هر جای دیگری امن است.» ۲۷۵ آرچی در حالی که از پنجره به تاریکی که تنها با شریفیه درخشش نور اتاقمان تسکین مییافت، نگاه میکرد، اضافه کرد: «حدس میزنم شهر کاملاً از هم بهترین دعانویس شهر پاشیده است.
من در دوران خودم زلزله دیدهام، اما این از همه آنها بهتر است...» او با نوعی نفس نفس زدن حرفش را قطع کرد و لحظهای بعد فریاد زد: «خودشه! هی ویلیکینز... خودشه!» در حالی که به سمت ورودی میدویدیم، فریاد زدیم: «کی؟» پدرو، که گمان میکردیم شب قبل برای خدای خورشید قربانی شده است، لنگان لنگان و در حالی که ند بریتون او را حمایت میکرد، به آبیک سمت جناح کشتی آمد. لباسهایش تقریباً پاره شده بود و نگاهی از وحشت و رنج بر چهرهاش نقش بسته بود طلسم که با تابیدن نور کم، رقتانگیز بود. پاول طلسم بیرون پرید تا به ند در بالا بردن مکزیکی به لبه پنجره کمک کند، و ما بقیه با نهایت مهربانی او را به داخل کشیدیم.
او با نالهای روی مبل ولو شد، مثل یک پارچه شل و ول. اول به او آب دادیم و بعد جرعهای از مشروبِ قمقمه پاول را به او خوراندیم، اما وقتی از او پرسیدیم، ساکت به ما خیره شد جادو و طلسمات و سرش را تکان داد. یکی الوند از ند پرسید: «کجا پیداش کردی؟» ۲۷۶ «کنار معبد. جادو و طلسمات دیوار فرو ریخته بود و بخش بزرگی از کف مرمری بالا آمده و سپس به زیرزمین افتاده بود. من حدس میزدم که ناکس و بری ممکن است در خرابهها باشند، و در حالی که به اطرافم نگاه میکردم، سری از زیرزمین بیرون آمد دعا و پدرو را شناختم.
میتوانم بگویم که شوکه شدم، چون فکر میکردیم او مرده است. بلوکهای مرمر هنوز به شدت تکان میخوردند و کج میشدند، اما من به سرعت رفتم و پدرو را به جای امنتری کشیدم. او تقریباً داشت از پا در میآمد، اما همانطور که جادو و طلسمات میبینید، توانستم او را به اینجا برسانم.» ۲۷۷ فصل بیست و سوم ما پرخاشگر میشویم بعد از مدتی، مکزیکی کمکم کنترل نفسش قادرآباد را به دست آورد و به همراه آن زبانش را. متوجه شدیم که تقریباً گرسنه است، بنابراین به او غذای کمی دادیم و کمی بیشتر از مشروبات الکلی به او دادیم. کمکم، کم کم داستانش را تعریف کرد.
بهترین دعانویس شهر کشمکشهای او با کاهنان تقریباً همان چیزی بود که توصیفش را شنیده بودیم، به جز یک مورد مهم. پدرو چنان سرسختانه میجنگید که حریفانش را وحشتزده کرد و جادو و طلسمات در جریان این نبرد تن به تن، یکی از آنها به چشمه ای برخورد کرد که تلهای را در کف زمین آزاد کرد و مکزیکی جادو و طلسمات را به درون انبار طلسم نویس تاریکی در زیر آن پرتاب کرد. وقتی وزنش آزاد شد، بلوک سنگ دوباره در جای خود قرار گرفت و او خود را در یک سیاهچال واقعی، از نظر نور و هوا، یافت. ۲۷۸ کاهنان بزدل او را همانجا رها طلسم نویس کردند و اعلام طلسم کردند که او قربانی شده است، زیرا میترسیدند به مردم اعتراف کنند که او در این نبرد، بهترینهایشان را از دست داده است.
بری را به سمت آنها بلند کردیم و آنها او را با بدن به داخل اتاق کشیدند. ناکس توانست خودش را طلسم نویس به داخل بکشد و من، پاول و چاکا به سرعت دنبالش رفتیم. در حالی که به اطراف نگاه میکردم، پرسیدم: «ند کجاست؟» جو گفت: «او برای تو بیرون رفت تا درگیری ایجاد کند. همه ما در بدترین شرایط بیرون بودهایم، اما من و آرچی فکر میکردیم که تو به محض اینکه بتوانی به اینجا برمیگردی، و به این نتیجه رسیدیم که اینجا به اندازه هر جای دیگری امن است.» ۲۷۵ آرچی در حالی که از پنجره به تاریکی که تنها با شریفیه درخشش نور اتاقمان تسکین مییافت، نگاه میکرد، اضافه کرد: «حدس میزنم شهر کاملاً از هم بهترین دعانویس شهر پاشیده است.
من در دوران خودم زلزله دیدهام، اما این از همه آنها بهتر است...» او با نوعی نفس نفس زدن حرفش را قطع کرد و لحظهای بعد فریاد زد: «خودشه! هی ویلیکینز... خودشه!» در حالی که به سمت ورودی میدویدیم، فریاد زدیم: «کی؟» پدرو، که گمان میکردیم شب قبل برای خدای خورشید قربانی شده است، لنگان لنگان و در حالی که ند بریتون او را حمایت میکرد، به آبیک سمت جناح کشتی آمد. لباسهایش تقریباً پاره شده بود و نگاهی از وحشت و رنج بر چهرهاش نقش بسته بود طلسم که با تابیدن نور کم، رقتانگیز بود. پاول طلسم بیرون پرید تا به ند در بالا بردن مکزیکی به لبه پنجره کمک کند، و ما بقیه با نهایت مهربانی او را به داخل کشیدیم.
او با نالهای روی مبل ولو شد، مثل یک پارچه شل و ول. اول به او آب دادیم و بعد جرعهای از مشروبِ قمقمه پاول را به او خوراندیم، اما وقتی از او پرسیدیم، ساکت به ما خیره شد جادو و طلسمات و سرش را تکان داد. یکی الوند از ند پرسید: «کجا پیداش کردی؟» ۲۷۶ «کنار معبد. جادو و طلسمات دیوار فرو ریخته بود و بخش بزرگی از کف مرمری بالا آمده و سپس به زیرزمین افتاده بود. من حدس میزدم که ناکس و بری ممکن است در خرابهها باشند، و در حالی که به اطرافم نگاه میکردم، سری از زیرزمین بیرون آمد دعا و پدرو را شناختم.
میتوانم بگویم که شوکه شدم، چون فکر میکردیم او مرده است. بلوکهای مرمر هنوز به شدت تکان میخوردند و کج میشدند، اما من به سرعت رفتم و پدرو را به جای امنتری کشیدم. او تقریباً داشت از پا در میآمد، اما همانطور که جادو و طلسمات میبینید، توانستم او را به اینجا برسانم.» ۲۷۷ فصل بیست و سوم ما پرخاشگر میشویم بعد از مدتی، مکزیکی کمکم کنترل نفسش قادرآباد را به دست آورد و به همراه آن زبانش را. متوجه شدیم که تقریباً گرسنه است، بنابراین به او غذای کمی دادیم و کمی بیشتر از مشروبات الکلی به او دادیم. کمکم، کم کم داستانش را تعریف کرد.
بهترین دعانویس شهر کشمکشهای او با کاهنان تقریباً همان چیزی بود که توصیفش را شنیده بودیم، به جز یک مورد مهم. پدرو چنان سرسختانه میجنگید که حریفانش را وحشتزده کرد و جادو و طلسمات در جریان این نبرد تن به تن، یکی از آنها به چشمه ای برخورد کرد که تلهای را در کف زمین آزاد کرد و مکزیکی جادو و طلسمات را به درون انبار طلسم نویس تاریکی در زیر آن پرتاب کرد. وقتی وزنش آزاد شد، بلوک سنگ دوباره در جای خود قرار گرفت و او خود را در یک سیاهچال واقعی، از نظر نور و هوا، یافت. ۲۷۸ کاهنان بزدل او را همانجا رها طلسم نویس کردند و اعلام طلسم کردند که او قربانی شده است، زیرا میترسیدند به مردم اعتراف کنند که او در این نبرد، بهترینهایشان را از دست داده است.
صدرا